سلام.
به خاطر می آورم که همواره این جمله در مغز سرم غوطه می خورده است و هر بار با خوردن به در و دیوار مغزم وادارم می کند از خواب بیدار شوم . نمی دانم حالا باز که می خواهم بنویسم چرا عین جمله را نمی توانم به خاطر بیاوورم . شاید تا پایان این نوشته به خاطر بیاورم . اما برایم بسیار دردناک و عذاب آور است . تصور کنید یک مرد با تمام قوا بدنی ـحالا می تواند لباس شیک به تن داشته باشد یا یک عرقگیر ، نمی دانم ، ولی تصور آن با عرقگیر می تواند دریافت درست تری از هیکل و قوای بدنی اش به ما بدهدـ درست رو به روی یک تخته سنگ عظیم نشسته باشد . اجازه بدهید من هم با شما تصور کنم . مثل همیشه چشم هایم را می بندم اولین چیزی که از تصویر مرد در ذهنم یا بهتر بگویم پیش چشمانم قرار می گیرد چشم های مرد است . طوری به تخته سنگ نگاه می کند که انسان به زودی در می یابد که تخته سنگ فرسنگ ها روی دوش مرد جابجا شده است . البته شاید اغلب انسانها متوجه این نگاه نشوند و شاید هم در این نگاه چیز دیگری ببیند مثلاٌ یاس حاصل از زورآزمایی نافرجام مرد با تخته سنگ . این زورآزمایی می تواند دقایقی طول کشیده باشد یا قرن ها !
من همیشه دوست دارم اینطور به قضیه نگاه کنم . کوچک تر که بودم همیشه به خاطر رفتن به راه حل های طولانی و غیر از آنچه همه دوست دارند یا مجبورند بروند تشویق می شدم .
دلیلی ندارد که باور نکنید که زیباترین مسئله ریاضی که حل کردم و هنوز بعد از سالها از حل کردن با به یاد آوردنش حس عجیبی شبیه همان حس مرد هنگام نگاه کردن به تخته سنگ می گویم عظیم به من دست می دهد مسئله ای بوده که راه حل آن پیش رویم بود . من تنها کاری که کردم چند عدد پیدا کردم و مسئله حل شد اما این من بودم که مسئله را حل کردم .
دوست دارم دوباره چشم هایم را ببندم و باز مرد را تصور کنم و تخته سنگ را پیش رویش بگذارم . این بار می خواهم تمام خواسته هایم را که می توانم پیروزی مرد نامش بگذارم به کنار بیندازم . مدتی می شود که چشم هایم را بسته ام اما همه جا یکرنگ است . نمی توانم تشخیص بدهم چه رنگی هرچند زیاد مسئله مهمی نیست دوباره سعی می کنم اما بی نتیجه !
شاید ذهن من نمی خواهد تصور من از یک مرد را عوض کند . شاید انسانی باشم که شکست مرد برایش تعریف نشدنی است شاید مرد شکست ناپذیر باوری است که در من شکوفایی بارزی داشته است شاید تمام دنیا برای عدم شکست مرد و ایجاد این باور در من همراه شده باشند اما خودم . . .من امروز در همین ساعت اعتراف می کنم شکست مرد ها امری اجتناب ناپذیر است و مدام دوست دارم به خاطر این اعتراف خودم را دار بزنم .
ح . م