By naslefaryad

نامه ی بی مخاطب

سلام.

سلام واژه ایست که مدتی از آن استفاده می کنم مدام و مکرر به جای تمام واژه های نو و نوپسند واژه سلامرا تکرار می کنم. علیرغم تمام بی میلی که به واژه سلام دارم.شاید و شاید هم بیشتر زندگی ام با خدا حافظی مانوس بوده است.خدا حافظ من.خدا حافظ افتخار. خدا حافظ آسمان. خدا حافظ ابرهای باران زا. نمی دانم چرا نمی توانم دقیقاٌ آن چیزهایی را که با آنها مجبور به خدا حافظی شده ام بنویسم.

«دستی تکان دادیم

و گفتیم

خدا ، خدا حافظ و هرچه دورتر شدیم

زمین و هرآنچه در آن است کوچک و کوچک تر شد» 

نوشتن بزرگتری خیانت من به من بود. از زمانی که نوشتم همه ی وجودم خطی شد نا مانوس با زندگی خودم و تمام انسان های دو و برم. شاید اگر هیچوقت نمی نوشتم امروز یک نقاش، کاریکاتوریست، مجسمه ساز یا یک مخترع بودم.درست از زمانی که نوشتم، جز نوشته هایی که نمی نوشتم از هیچ کدام از نوشته هایم راضی نبودم. چشم هایم را می بندم و هر آنچه در ذهنم می گذرد برایم جالب است.گاهی با چشم های بسته مدتها بر لبانم خنده است.گاهی چشم هایم را می بندم و ترس را تجربه می کنم.گاهی چهره ی آنهایی که می شناسم و یا حتی آنهایی که نمی شناسم را به خاطر می آورم و مدام سعی می کنم آنها را تغییر بدهم. برادرم روح الله با یک قیافه معصوم و سر به زیر احتمالاٌ در حال صحبت کردن با یک دختر خانم شاید با مانتوی چاکدار و شلوار کوتاه. می توانم ببینم که مدام با شاخ و برگ یک درخت ور می رود که مثلاٌخودش را به بلاهت بزند. وای این صحنه چقدر می توانست وحشتناک جلوه کند روزهایی که با داد و فریاد خواهرم را مجبور می کرد در خانه روسری به سر کند و سرش را آنچنان بپوشاند که . . .. تمام دنیا در حال تغییر است. شاید و شاید هم کمی بیشتر من تنها کس هستم که این تغییرات را می بیند و دوست ندارد همراهی کند.دوباره چشم هایم را می بندم و این بار سعی می کنم با چشم های بسته چیزی بنویسم  قلم را روی کاغذ به حال خودش می گذارم.وقتی چشمهایم را باز می کنم یک طرح جلوی خودم می بینم و موضوع سر گرمی یا سر در گمی چند روز آینده را توی این طرح جستجو می کنم.احتمالاٌ این طرح می تواند زندگی یکی از اطرافیانم را دچار تغییر کند.چند روز آینده را به کشیدن طرح های مرتبط می گزرانم.به این فکر می کنم روزی که همه اطرافیانم تغیر کنند روزی که هیچ کس جلوه طرحهای من نباشد روزی که . . .. به این فکر می کنم و چشم هایم را باز نگه می دارم هیچ وقت دوست ندارم طرح من، من را در ذهن من تداعی کند. هیچ وقت.

پاسخ دهید